تبلیغات
خاکـــســـتـــر فریـــــــــاد - قدم های یک عابر پیاده بر آسفالت ذهن ها !
امشب بر عکس همیشه نیاز به سکوت ندارم نیاز به رهگذران خیابان دارم که هر کدام با حالتی منحصر به فرد از کنارم رد میشوند و روزنه ایی برای نوشتن در وجودم باز میکنند.
یا صدای پسرکی  همیشه کنار سینما که کفش مشکی D& G اش بیشتر از صورتش را که به گمانم آتش غفلت سوزانده جلب کرد و من هر گاه از کنارش رد شدم تنها توانستم نیمه آوازش را بشنوم" اشک روی چشمام..."یا فدم های من سریع بود یا گام آهنگ او بلند.
یا صدای گمشده ی تنبک مردی در پر رفت و آمد ترین مسیر که صدای خفقان آور ماشین ها و حرفهای ناتمام عابران ،صدای تنبکش را محو میکرد!چرا عصبانی نمیشد ؛چرا دست هایش را محکم تر بر روی تنبک نمیکوبید ،چرا نگاهش را به پایین دوخته بود و حتی با نگاهش هم التماست نمیکرد؟یعنی وقتی انسان" اجبار" سرلوحه ی زندگیش میشود صبور میشود و پر طاقت؟
یا دخترک موطلایی که زیبایی دخترانه اش باعث میشد به خواسته های نا معقولش هم "نه " نگویید در کنار دخترک فال فروش پارک چه غوغایی میکرد؛در کنار دخترک مو طلایی فدم هایم کند تر میشد و حتی بعد از گذشتن از کنارش لحظه ایی برمیگشتم و نگاهش میکردم،اما فقط در یک ثانیه شناخت دخترک فال فروش عجیب بر گام هایم افزوده میشد و زمزمه هایی که پشت سرم میگوید:" خسیس"
آن روز من نقش یک عابر پیاده را داشتم که چشمهایش دوربینی شده بود برای ضبط حوادث کوچک اما واقعی و تنها خرید من چند مجله جدول از پسرک بی حوصله ی غرق در موبایل دکه ی روزنامه فروشی و دو جفت گیر مو از یک دست فروش نسبتا پیر که سعی داشت توضیح دهد که این گیر اینگونه"قلف" میشود ،من با شنیدن هر بار این کلمه و با نگاه به دستانش که برایم پانتومیم آموزش را بازی میکردند بدم میلرزید و ذهنم میخندید ب پاس داشتن زبان پارسی...
یا ایستادن منتظر تاکسی و آخر هم سر تکان دادن راننده تاکسی به خاطر دادن 250 تومان کرایه به جای 300 تومان و زمزمه هایی دال بر اینکه اشکال ندارد میگذرد اما این که گذشتن نبود،میگویند 50 تومن کجا را میگیرد و من میگویم این 50 تومن بده ها کم نیستند.
قیافه ی حق به جانب راننده تاکسی کجا و راننده اتوبوس روز پیش که ناغافل،200 تومن به جای 250 تومن به او دادم و او با مهربانی بدرقه ام کرد که باعث شد سریع اشتباهم را جبران کنم ،اصلا قابل قیاس نیستند.
یا دختر و پسرانی که دست در دست هم راه میروند و کلامهایشان دروغ است و روزهایشان را با بازیگری میگذرانند با پسری که تنها سه دقیقه همسفر بودنش باعث شد آشنایی غریبی بین نگاههایمان رد و بدل شود قابل قیاس نیست،با اینکه بعد از پیاده شدن من راست رفتم و او مستقیم را پیش گرفت.
یا پا گذاشتن در شلوار جین فروش ها که من اسمش را پاساژ وحشت گذاشته ام،فروشنده هایی که سعی در جذب مشتری دارند و آخر هم انتخاب واختلاف قیمت فروشنده و قیمت خریدار و خوشحال از گرفتن تخفیف و خوشحال بودن فروشنده به خاطر حداقل دو برابر سود.در قیاس با پاساژ تندیس که حرف از تخفیف برابر با فحش دادن است و تنها به خاطر جغرافیایش باید 3 برابر پول تقدیم کنی،حالا کمی بالاتر یا پایین تر چه فرقی بر روی قیمت  دارد ،الله اعلم.
گنگ نوشت:سرم را پایین میگیرم و به وقایع این روزها دقت میکنم ،ذهنم را خالی میکنم و به خود دروغ میگویم " هر داستانی که نتیجه ندارد ،کتاب ها عوض شدند"
سوال نوشت:راستی هنوز هم بچه ایی در خیابان دیده میشود که برای خرید جنسی گریه کند؟
بی ربط نوشت:دنبال یه قالب فوق العاده ساده برای وبم هستم،کمک لطفا!


تاریخ : 14 شهریور 89 | 03:25 | نویسنده : Mim. Omid | حرفِ عاقلانه
.: Weblog Themes By VatanSkin :.
نمایش نظرات 1 تا 30