تبلیغات
خاکـــســـتـــر فریـــــــــاد - "حضرت ِ زندگی"

سطر اول زندگیم نوشته ام "امروز روز خوبیست"

صبح با این جمله بلند میشوم،خود را صرف کارهایم میکنم،اما در همین بین شیشه ایی

 میشکند،تلفنی زنگ میخورد و خبر مرگ عزیزی را میدهد،هدفی به آرزو تبدیل

 میشود،انسانی یارش را فراموش میکند و

 من در تنگنای جمله ی زندگیم احساس خفگی میکنم!

این جمله بیشتر برایم حکم بازی با کلمات را دارد.

و هیچگاه رنگ واقعیت به خود نگرفته...

میخواهم ثابت کنم که این کلمه ی مثبت ،مرا بی انگیزه تر میکند.

این روزها اکثر کارها و حرف ها مرا در منجلابی بس بزرگ وارد میکند و روحم  را

 پژمرده  تر از قبل کرده
خسته  ام از این زندگی ایی که نیمی از آن دروغ است

مکالمات روزمره و تعارفات

غرق شدن در کار و وداع روزهای جوانی

تکرار دیروز در امروز و فرداهایی همانند حال

خسته ام!

دنیا در چشمم رنگ سفید به تن کرده و بی روح شده

برای خاک سپاریش اعلامیه ایی بر روی دیوار های شهر زده اند

اما هر که رد میشود میگوید "گور پدرش بهتر که مرد"

من گمان میکردم مردم دنیا دوستند و بعد از شنیدن خبر مرگش ناراحت میشوند

 اما راست گفته اند"دنیا که هیچ ،آدم هایش نیز به کسی وفادار نیستند."

چاره ایی دیگری ندارم،
                                    پاکن را بر میدارم و سطر اول زندگیم ام را از این جمله پاک میکنم

تا هم دنیا پا بر جا باشد هم من!
به جای آن چه بنویسم؟

خالیش بگذارم بهتر نیست،بهتر نیست "روز" که آمد خودش پرش کند!

هر "روز" خود اسمی برای خود انتخاب کند!آخر مگر میشود همه ی روزها خوب باشند؟

راستی تو در سطر اول زندگیت چه نوشته ایی؟


تاریخ : 2 شهریور 89 | 05:25 | نویسنده : Mim. Omid | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.