تبلیغات
خاکـــســـتـــر فریـــــــــاد - دبروز ها ،امروز هایم را در بر گرفته اند...

در را باز میکنم

دوباره صدا و صدا و صدا،فریاد و فریاد و فریاد...

پدرم است،بلند فریاد میزند ،فریاد میزند:

دارن حمله میکنن ،دارن میان جلو ،بچه ها کم اوردن،نه ،نه، نه..

حاجی ما اینجا نیرو کم داریم، بیاین بچه ها بیاین...

راه میرود

شاید ده بار عرض اتاق را طی میکند و این کلمات را بر لب می آورد...بلند...

گاهی خم میشود و گاهی هم روی زمین دراز میکشد ...سقف را نگاه میکند ،

                                                                                       گویی آسمان را دیده!

من نیز در سکوت نظاره گر این سناریو ام

صدایش آرام تر میشود و دستانش سست تر،بچه ها دارن تلف میشن ، 

                                                                           اونا دارن میان توی زمین ما

خم میشود و مینشیند!و این باز زمزمه وار میگوید:بچه ها...

حال دیگر بر روی زمین دراز کشیده و چشمانش نیمه بازند،

به سمتش میروم و لنگان لنگان روی تخت میخوابانمش...

سرش را به سمت من بر میگرداند تا از نگاهم جواب سوالش را بخواند-باز هم موج؟-

اشکی از گونه ام سر میخورد و روی صورتش مینشیند

چشمانش را میبندد،گویی جوابش را گرفت...

چراغ را خاموش میکنم و از اتاقش بیرون می  آیم و در را میبندم،جنگ برای ما تمام نشده

گاهی موجش در ِ خانه یمان را میزند و سرودش را مینوازد و پدرم هم میرقصد

با خود می اندیشم:

" پدرم نقش ناجی را بازی کردی اما ناجی مادرم نبود...

 و من نیز که  سالهاست با او با بیگانگان میجنگم! 

هم قدم،همیار،هم رزمنده اش هستم! "

در را میبندم چرا که جنگ بیرون رفته!

 از پنجره میبینم که در خانه ی دیگری ایستاده و میخواهد سازش را به نمایش دیگری بگذارد!

پ ن :"جنگ" قصه ی "اخراجی ها" یا "حاجی سیدتو کشتن" نیست

جنگ موجی است که در وجود پدرم رخنه کرد

جنگ امثال پدر من است...

جنگ هنوز هم زنده است.شک نکن...


شهری که برای شما جنگید و هنوز همان نمای جنگی را داد

آیا این حق است؟

آیا این پاداش پدران ماست؟
 

...

خرمشهر
منبع عکس:http://abadan-news.com


تاریخ : 31 مرداد 89 | 15:20 | نویسنده : Mim. Omid | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.