تبلیغات
خاکـــســـتـــر فریـــــــــاد - اولین تپش حرف خدا

قدم هایش کندتر و کندتر میشد،ترسی دلش را پر کرده بود اما چراغ دلتنگی

 اش سوسو میزد.

به هر طریقی بود آن راه را طی کرد و داخل شد!

در حال زمزمه کردن کلماتی بود که ناگهان فردی را در مقابل خود یافت،

شکه شده بود زیرا در آن غار فقط او بود و خدای او

سکوت همه جا را تسخیر کرده بود ،تنها نگاه ها بودنند که سخن میگفتند!

او در حالی که به دورش میچرخید گفت:

"اِقرا بِسمُ ربّک الذّی خُلُق"

2/1/86


تاریخ : 26 تیر 89 | 14:29 | نویسنده : Mim. Omid | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.