تبلیغات
خاکـــســـتـــر فریـــــــــاد - دست در دست خدا گام برمیدارم

وقتی چراغ اتاق خاموش میشود ،من نیز خاموش میشوم .در این تاریکی به نوری که

 جسورانهاز  لای پنجره  وارد اتاق میشود، نگاه میکنم و می اندیشم،به اینکه آنقدر جسور

 هستم که مثل این نوربی مهابا در تاریکی نفوذ کنم؟

نمیدانم نمیدانم ...

بر آشفته تر از همیشه بلند میشوم و می ایستم چراغ را روشن میکنم ،خود را 

در آینه مینگرم چقدر عوض شده ام!چشم هایم و لب هایم بی روحند!
 
 جسم من فقط جسم است و روحی از محبت را در خود حس نمیکند.
 
روزگار در جهان واژه ها یک اسم است اما همچو خداست برای ما انسان ها 

و ما فرمانبرداریم!

زندگی، در دنیا بر اساس اجبار!
 
من ناخواسته به دنیا آمده ام و ناخواسته از دنیا میروم!

خدایا ،راز خلقت را به من بگو ،تا از این سردرگمی رها شوم ...

مرا در آغوش بگیر!بگذار آغوشت سهمی از اشک های من ببرد!

با دست هایت اشک هایم را پاک کن...

چرا نمیتوانم آنچنان با تو سخن بگویم که با دوستم سخن میگویم

مگر تو دوست من نیستی؟مگر نمیخواهی تو را دوست بدارم ،پس دوستم باش.

دوستی از جنس خدا!

دوست دارم تخت درون اتاقم دیگر سنگینی جسمم را حس نکندوچراغ این اتاق همیشه

 خاموش بماند...

چراغ زندگیم را تـــــــــو ای دوستِ خدایِ من ،تــــــو ،خاموش کن!


تاریخ : 24 خرداد 89 | 21:16 | نویسنده : Mim. Omid | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.