تبلیغات
خاکـــســـتـــر فریـــــــــاد - زندگی به شرط ،نگاهی متفاوت

پسرک سرش را از شیشه ی ماشین بیرون آورد تا رقص باد را روی صورتش حس کند،اما

 بازهم نگاه های متعددی را متمرکز به روی خود یافت.

پسرک دست در دست مادرش پا به خیابان گذاشت اما باز هم نگاه ها ی ترحم بر انگیز را

 بهسوی خود یافت!سرش را پایین انداخت و تعداد گامهایش را شمرد و در تفکر اینکه زندگی 

موجودی متفاوت تر از دیگران چقدر سخت و سنگین است!

شاید ازدواج پدر و مادرش اشتباه بود،شاید عشق باید خاموش میخفت تا پسرکی متفاوت

 ازدیگران پا به جامعه ی به ظاهر عاقل نگذارد!

وای بر عشق!

با افکاری سرشار از نا امیدی و سوال بر انگیز وارد سالن شد...میخواست آخرین ساز

 زندگیشرا بنوازد.

وشروع به نواختن ملودی حزن برانگیز پیانو کرد...تمام چراهای بیجوابش کلید های مشکی

 ونگاه خسته ی مادرش کلید های سفید بودند که ترکیب آن دو، او را ساخته بود...

نواخت و نواخت و با فشار دادن آخرین کلید مشکی کار خود را تمام شده ساخت...

نگاهش بر روی صفحه کلید خشک ماند...

میترسید...

می ترسید با نگاه جمعیت دوباره خود را جدا از دیگران حس کند ...

خود را پسرکی که فقطظاهرش متفاوت است نه قلبش!

اما صدای دست حضار نگاهش را به سوی جمعیت خواند ...

جمعیتی که برخواسته بودنند و نگاهی تحسین بر انگیز به او هدیه میدادند...

زندگی دوباره به پسرک برگشت و لبخند زد...

مادر بزرگ کتاب را بست ! اما قصه تازه شروع شده بود...!!!

...

بیا با شنیدن قصه ی مادربزرگ خوابمون نبره ،از خواب بیدار بشیم!

پ ن1:قصه ی مادر بزرگ ها عوض شده ،چون ماعوض شدیم!

پ ن 2:قلب ها نمرده ،ما هنوزم میتونیم به بچه های ناتوان جسمی نگاهی بدون ترحمبکنیم!



تاریخ : 15 اردیبهشت 89 | 09:06 | نویسنده : Mim. Omid | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.