تبلیغات
خاکـــســـتـــر فریـــــــــاد - مردهـــــــــا مُردنــــــــد

خیابان هایی مملو از انسان هایی با عقاید ، چهره ، شخصیت ِ متفاوت که نگاهشان خواسته و ناخواسته بدرقه ات می کند .انسان هایی که نگاه های کوتاه یا گاهی میخِ شان، حسی متفاوت در وجودت میکارد و  این شخصیتت است  که با این اوصاف حس خوب  یا بدی را به تو القا میکند . 
امروز هم با قصه ایی تازه از خیابان های شهر گذشت . . .
بر روی آسفالت قدم بر میداشتم ،نگاهم گاهی بر ویترین مغازه ها راه میرفت و گاهی هم از خیره نگاه کردن مغازه دار یا شایدم حرفهایش بر روی کفش هایم میلغزید.
از دیدن دخترها و پسرهای  دست در دست که خودشان هم میدانستند ، به هم دروغ میگویند ، حسی در وجودم شکل نمیگرفت حتی با دیدن ا ُ تو زدن دختران ، نفرتی از جنسیت ها در خود حس نمیکردم چراکه فکر میکنم "خود کرده را تدبیر نیست" اما وقتی میخواهم از خیابان رد شوم و راننده به قدری نزدیکم میشود که مجبورم از جدول خیابان کمک بگیرم حس میکنم چقدر از جنسیت " مرد " متنفرم.چرا که هیچ نکردم که به اثبات موضوع نخ دادن بپردازد! 
نه  نگاه از روی نظر به کسی کرده ام  و نه رفتارم و راه رفتنم و حتی تیپم نشان از علاقه ایی به این کار دارد! اما نمیدانم چرا پسران ِ خیابانی گونه ایی نگاهشان را بر صورتم میپاشند که به خود شک میکنم.
برای فرار از اوضاع طبق عادت با اتوبوس به سوی خانه میروم ، وسط راه پیاده میشوم و ادامه ی راه را پیاده طی میکنم، هنوز ذهنم درگیر ِ قصه ایست که خیابان برایم رقم زد ، چه قصه ی تلخی بود.
صدای پسری پشت سرم تنم را میلرزاند، آنقدر که بی اختیار قدمهای تند تر از تندم لحن صدایش و حرفهایش را عوض میکند و من بیشتر میترسم، راه خانه تاریک است و من باز هم مجبورم به فروشگاه بروم _بدون هیچ نیازی به خرید_ تا از حرفهای نجسش رها شوم، این دومین بار در هفته است که اجبارا خرید کرده ام...
 تازه میفهمم که مرد ها مرده اند آخرِ قصه همین است 
 قصه ی جدید ِ ما جلوگیری از نابودی نسل دختر هاست چراکه به سرعت رو به انقراض است...


تاریخ : 7 فروردین 90 | 22:21 | نویسنده : Mim. Omid | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.
نمایش نظرات 1 تا 30