تبلیغات
خاکـــســـتـــر فریـــــــــاد - باران که میبارد از خود بی خود میشوم
روزهایی داشتیم در تابستان؛ درگیر و داد ِ دویدن ها و بازی کردن ها؛خستگی هایمان را کنار ِ صندلی رو به پنجره ی مادربزرگ  میبردیم ،کنارش نشسته و خیره به تکاپوی دستانش که در حال متولد کردن لباسی بافتنی بود ، بازیگوشیهای باقی ماندیمان را با بازی با کاموای توپ مانندش خالی میکردیم و بعد دوباره قصه ی دویدن هایمان  شروع میشد 
روزهایی داشتیم در زمستان؛ درون آن سرمای طاقت فرسا فقط برای دیدن بخار نفسمان در هوا یک ریز حرف میزدیم و ها! میکشیدیم یا درون سرویس مدرسه در پی ِ پاک کردن شیشه از مه بودیم ؛ لباس ِ بافتنی مادربزرگ آنقدر گرممان میکرد که ناگذیر پنجره را پایین میکشیدیم و از لمس سرما میخندیدم(!)
روزهایی داریم در این تابستان ، دور از تمام ِ بازی کردن ها و هیاهوهای بچگی!بدون هیچ صندلی ایی و حتی مادربزرگی گرم ِ بافتن لباسی ...گرماگرم ِ زمان به دور خود میچرخیم و میگوییم زندگی دایره وار میگذرد و آه که این گذشتن ، گذر عمر ماست.
روزهایی داریم در این زمستان؛ که بدون آن لباس با خاطرات بافته شده بر تار و پودش زیبایی همیشگیش را ندارد.
تنها خوشحالم که روزهایی داشتم درآن زمستانها و تابستانها- این دو فصل متضاد- که عشق را حس کردیم و خندیدم از اعماق وجود.
روزهایی که هیچگاه برای این نسل تکرار نخواهد شد حتی با چکمه های چرمین و پالتوهای گرم!

"باران که میبارد از خود بی خود میشوم ، نوشته هایم هم به دنبال آن"

پی نوشت: آهنگی که خاطرات خیس زیادی ازش دارم: " چترتو از رو سرت بردار "



تاریخ : 19 دی 89 | 21:51 | نویسنده : Mim. Omid | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.