تبلیغات
خاکـــســـتـــر فریـــــــــاد - زیر ِعلامت ِ سوال
حرفهایم را این روزها قورت میدهم!

چرا که همه در مورد خداست!

تا میگویم خدا....

میگویند:"استغفر الله"

ابروانم را چین میدهم،چشمانم را ریز میکنم و نگاه خصمانه ام کافیست تا دو محله بالاتر که هیچ 

هفت محله بالاتر هم بفهمند که من فقط گفته ام :

                           "خدا حوصلش سر رفته بود گفت آدمو خلق کنم یه خورده بهش بخندم"

 حرف هایم را قورت میدهم و هر روز بیشتر از خدا دور میشوم ،گاهی هم از او بدم می آید!

فقط به خاطر اینکه هر چه که به او مربوط میشود را به زبان می آورم ،نگاهی عاقل اندر سفیه به من میکنند و

 میگویند کفر نگو بچه!و اینگونه است که من دیگر در مورد خدا فکر نمیکنم تا سوالی در ذهنم پدید آید.چرا 

که میدانم بر زبان آمده مُهر کفر گفتن خورده و من نیز کافر شناخته خواهم شد!

پ ن 1: بعضی از این آدم ها جواب های سوال هایم را نمیدانند،فقط به خاطر اینکه مبادا برچسپ ندانستن را

 بر تن خود هک شده ببینند ،با گفتن استغفر الله خود را خلاص میکنند!

پ ن 2: از کودکی هر گاه راه کج رفتیم گفتند خدا و جهنمش از آن توست و اینگونه بود که خدا برایم حکم مدیر

 سر سخت مدرسه را داشت با آن خط کش معروفش که اگر خطا میکردی دست هایت را مزین به ضربه ایی 

عمیق میکرد!


تاریخ : 17 شهریور 89 | 00:33 | نویسنده : Mim. Omid | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.