|
خاکـــســـتـــر فریـــــــــاد نوشتن تجربه ی خوبیه واسه مرد شدن...
| ||
|
این ادمهای به ظاهر عاشق می ایند، دروغ میگویند و میروند و من هنوز ، نمیـــــدانــــم دوبــــاره خــــــــــر مــــان می کنند یـــا از اولیـــــن بار ِ خـــــــر شـــدنمان ، خـــــر مــــانـــــده ایم!
قبل ها پــــاییز نماد ِ ریزش ِ برگ های زرد بود ولی حال، این برگ های سبزند که قربانی میشوند!
![]() دلم برای کودکی ام تنگ شده برای حال و هوای ساده ی آن روزها... دلم برای نقاشی های تکراری ام تنگ شده برای وسعت ِ حوصله ی مادر و نگاه ِ پر انرژی پدر تنگ شده دلم برای ریسک های بچگی تنگ شده دلم برای فریاد های کودکانه تنگ شده دلم برای تمام ِ لبخند ها از بیست گرفتن ها تنگ شده دلم برای مــــــّهر ِ صد آفرین تنگ شده دلم برای سرما خوردن ها ی کودکانه تنگ شده دلم برای حلیم ِ گرم صبحانه در روزهای سرد ِ زمستانی کنار ِ بخاری تنگ شده دلم برای با دست غذا خوردن تنگ شده تنگ شده...چقدر خوشمزه بود ان غذا ها با دست های چرب و چیلی|! و این چسپندگی چقدر کم شده با وجود ابزار ها به ظاهر سهل دهنده! چقدر دلم تنگ شده حتی دلتنگی برای ان روزها هم برایم دلچسپ است. دلتنگی هایم را بغل میکنم و عاشقانه به موسیقی ِ پیانو ِ پخش شده در اتاق گوش میدهم لبخند من و دلتنگی ها و صدای پیانو چقدر زیباست + عکس بگیرید از ما از این رنگارنگ ِ لحظه ها ، با فهمیدن ِ انچه در گذشته احساس محو شدن میکند! .... ++ در البومم میچسپانمتان(!) +++ چقدر این روزها خودم از همه دور حس میکنم...
شاید یکی از همین روزهای پاییزی بود که نوشتم " میدوم از کنار تمام ایستادن ها " و حالا امده ام تا بگویم من دویدم و رسیدم به انچه بار اول نتوانستم به دستش بیاورم... روزهای متفاوت تر زندگی ام اغاز شده و من به استقبال روزهایی میروم که هر اتفاقش خیالم را ماهرانه غافلگیر میکند و ذهنم از این همه اتفاق قلقلکش میگیرد میخندم ، اری دیگر میخندم به اتفاقات زندگیم، چرا که میدانم: " هیچ برگی از درخت نمی افتد مگر به اذن خداوند " پس تاخیر یا حتی نرسیدن به خواسته هایم حکمتی دارد . همه چیز تغییر کرده و من دیگر پشت سرم را نگاه نمیکنم. +چقدر نوشتن برایم سخت شده، چند ماهیست که دفترم سپید مانده! ++ برای نوشتن فقط قلم و کلمه کافی نیست، اراده و جرات هم میطلبد +++و چیزهای دگر که هنوز نمیدانم...
![]() گاهی مردم و صدایشان بی معنی میشود گاهی تلویزیون و برنامه هایش بی معنی میشود گاهی تمام آهنگ ها و تن ها و صدا ها بی معنی میشود گاهی ما ، خود ِ ما نمی شنویم، نمیخواهیم كه بشنویم اما همیشگی نیست. گاهی این گهگدار ما ، برای دیگری همیشگی میشود... كسی كه از بدو تولد نمیشنود. . . و چقدر سخت است همیشه نشنیدن! هیچ چیز را نشنیدن... + وقتی تلویزیون رو روی حالت بی صدا میذارم و ناخواسته چشمام تصاویر ساكتی كه فقط حركت میكنند رو دنبال میكنند، میفهمم شنیدن یك نعمت است كه خیلی ها ندارند! ++كلی حرف توی ذهنم هست ولی روی كاغذ بند نمیشن!
لباس بافته شده ی تابستان را از دستش میگیرم و به تن میكنم شاید دیر باشد اما از 90 با لحظه های غافگیرانه اش انتظارش میرود كه هر چیزی سر جایش نباشد _شاید هم برای من اینگونه است_ تابستانی شده ام و نمیدانم چگونه خواهد گذشت اما امیدوارم تبسمی را كه همواره در حفظش كوشیده ام را برایم نگه دارد و من بر خلاف سال گذشته این فصل را با تبسم تابستان یاد كنم نه هیچ چیز دیگر... * قالبم عوض شده در حالی كه خودم خبر ندارم!!! زندگی، گذر ثانیه هاییست که وقتی در دستشان داری آرزوی مرگشان و وقتی از دستشان
می دهی ، آرزوی داشتنشان را داری...
پ ن : خاطرات اردیبهشت سال پیش کجا و اردیجهنّم امسال کجا؟!!! ![]() خیابان هایی مملو از انسان هایی با عقاید ، چهره ، شخصیت ِ متفاوت که نگاهشان خواسته و ناخواسته بدرقه ات می کند .انسان هایی که نگاه های کوتاه یا گاهی میخِ شان، حسی متفاوت در وجودت میکارد و این شخصیتت است که با این اوصاف حس خوب یا بدی را به تو القا میکند . امروز هم با قصه ایی تازه از خیابان های شهر گذشت . . .
بر روی آسفالت قدم بر میداشتم ،نگاهم گاهی بر ویترین مغازه ها راه میرفت و گاهی هم از خیره نگاه کردن مغازه دار یا شایدم حرفهایش بر روی کفش هایم میلغزید.
از دیدن دخترها و پسرهای دست در دست که خودشان هم میدانستند ، به هم دروغ میگویند ، حسی در وجودم شکل نمیگرفت حتی با دیدن ا ُ تو زدن دختران ، نفرتی از جنسیت ها در خود حس نمیکردم چراکه فکر میکنم "خود کرده را تدبیر نیست" اما وقتی میخواهم از خیابان رد شوم و راننده به قدری نزدیکم میشود که مجبورم از جدول خیابان کمک بگیرم حس میکنم چقدر از جنسیت " مرد " متنفرم.چرا که هیچ نکردم که به اثبات موضوع نخ دادن بپردازد!
نه نگاه از روی نظر به کسی کرده ام و نه رفتارم و راه رفتنم و حتی تیپم نشان از علاقه ایی به این کار دارد! اما نمیدانم چرا پسران ِ خیابانی گونه ایی نگاهشان را بر صورتم میپاشند که به خود شک میکنم.
برای فرار از اوضاع طبق عادت با اتوبوس به سوی خانه میروم ، وسط راه پیاده میشوم و ادامه ی راه را پیاده طی میکنم، هنوز ذهنم درگیر ِ قصه ایست که خیابان برایم رقم زد ، چه قصه ی تلخی بود.
صدای پسری پشت سرم تنم را میلرزاند، آنقدر که بی اختیار قدمهای تند تر از تندم لحن صدایش و حرفهایش را عوض میکند و من بیشتر میترسم، راه خانه تاریک است و من باز هم مجبورم به فروشگاه بروم _بدون هیچ نیازی به خرید_ تا از حرفهای نجسش رها شوم، این دومین بار در هفته است که اجبارا خرید کرده ام...
تازه میفهمم که مرد ها مرده اند آخرِ قصه همین است
قصه ی جدید ِ ما جلوگیری از نابودی نسل دختر هاست چراکه به سرعت رو به انقراض است...
برنامه های نه چندان زیبای تلویزیون، مژده ی تحویل سال را میداد ،گرچه این را از خواب های وقت و بی وقتم هم میتوانستم بفهمم! در آخرین لحظات سال 89 به دنبال جمله ایی برای نوشتن و ثبت کردن در اینجا بودم اما ذهنم آنقدر یاریم نکرد که حتی میز خاک گرفته ام را دستی بکشم چه برسد به تفکر درباره ی یکسال آزگار و نوشتن درباره اش!حال هم همانگونه خاک گرفته به پیشواز چشمان خواب آلودم آمده!!! به گمانم بزرگترین کار مثبت پارسال وامسالم،خاموش کردم موبایلم 8 ساعت قبل از تحویل سال بود چرا که اینگونه از پول مفت دادن به مخابرات حذر و اس ام اس های تکراری را پشت در بسته گذاشتم تا خاک بخورند!!! کارهای مهم دیگری را در سال 89 نکرده ام که بنگارم ، هر چه بود را در پس همین چند خط گفتم . پس چه بسا بهتر است بروم چمدانم را برای سفر نوروزی ِ متفاوت 90 به مشهد ببندم. خواهم آمد با دیده هایم.
تنها کمی ذوق میخواهد به تصویر کشیدن باران و پاییز و بدون دیدن آن تنها کمی امید میخواد به تصویر کشیدن لحظه های شیرین در حالی که دیوار های زندان استخوان های احساست را له میکنند. تنها کمی صبر میخواهد ندیدن و خواستن برای دیدن تنها کمی باید شنید آنچه را که نمیتوان دید تنها کمی باید عمیق دید آزادی را از دورن قفس و تنها کمی باید درد کشید دردی به نام تحمل... پی نوشت: هواش حرف داره واسه گفتن ... |
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||